نقد فيلم خانه‌ای در انتهای جهان A Home at the End of the World


فرشته‌ي عصر پست مدرن


عليرضا رضايی




كارگردان: مايكل مه‌ير


فيلمنامه‌نويس: مايكل كانينگهام بر اساس رماني نوشته‌ خودش


مديرفيلمبرداري: انريك چدياك


تدوين: آندرو ماركوس -  لي پرسي

موسيقي: دانكن شيك


بازيگران: آندرو چالمرز(بابي 1967)، رايان داناهو(كارلتون)، باريك اسميت(بابي مارو 1974)، هريس آلن(جاناتان 1974)، مت فريور(ند گلوور، پدرجاناتان)، سيسي اسپاسك( آليس گلوور، مادر جاناتان)، كالين فارل(بابي مارو 1982)، دالاس رابرتز(جاناتان گلوور 1982)، رابين رايت‌پن(كلر).


2004 آمريكا


 


خلاصه داستان: بابي مارو، كودك خردسالي است كه تحت تاثير برادر بزرگش كارلتون، جهان را جاي بزرگ، زيبا و شلوغي مي‌بيند. كارلتون كه از خردسالي بابي را موضوعاتي نظير سكس، مرگ و موادمخدر آشنا كرده، جهان‌بيني ساده و بي‌پيرايه‌ي خود را نيز به بردار كوچكش انتقال مي‌دهد. كارلتون در حادثه‌أي مي‌ميرد. بابي كه مادرش را نيز از دست داده، به تنهايي با پدرش زندگي مي‌كند. او در دبيرستان با جاناتان آشنا مي‌شود: پسركي خجول و جداافتاده از همكلاسي‌هايش. ارتباط اين دو عميق‌تر مي‌شود و با مرگ پدر بابي، آنها بيشتر اوقات خود را در كنار يكديگر مي‌گذرانند. جاناتان براي تحصيل به نيويورك مي‌رود و از بابي دور مي‌شود. بابي همچنان در ميان خانواده‌ي جاناتان باقي مي‌ماند تا زماني كه پدر و مادر جاناتان به آريزونا نقل مكان مي‌كنند. بابي به عنوان يك شيريني‌پز مشغول به كار مي‌شود و به تنهايي زندگي مي‌كند. او پس از تماس تلفني با جاناتان، براي ديدن او به نيويورك مي‌رود و در آنجا جاناتان را در كنار كلر مي‌بيند. رابطه‌ي بابي و كلر در غياب جاناتان كه بيشتر اوقات خود را سرگرم همجنس‌بازي است، به تدريج به عشق بدل مي‌شود. جاناتان كه از وضعي پديد‌آمده، در رنج است، بابي و كلر را ترك مي‌كند و به محل زندگي خانواده‌اش مي‌رود. پس از مرگ پدر جاناتان، بابي و كلر نزد جاناتان مي‌روند. كلر پس از درگيري كلامي با جاناتان از بارداربودنش خبر مي‌دهد. تولد نوزاد، آنها را به خانواده‌أي سه نفره تبديل مي‌كند: دو پدر و يك مادر! آنها به خانه‌أي در حومه‌ شهر نقل مكان مي‌كنند و بابي و جاناتان كافه‌ي كوچكي را راه مي‌اندازند. بابي متوجه وجود زخمي مشكوك در بدن جاناتان مي‌شود و مي‌كوشد به او بيشتر توجه كند، اما در اين ميان، كلر آزرده مي‌شود و آنها را ترك مي‌كند. جاناتان پس از پخش كردن خاكستر پدرش در دشتي زيبا از بابي مي‌خواهد كه پس از مرگ، خاكسترش را در همين مكان به باد بسپارد.



حضور مايكل كانينگهام به عنوان فيلم‌نامه‌نويس ‹‹خانه‌أي در انتهاي جهان›› ، پيش از هر چيز ، رمان معروف او ‹‹ساعت‌ها›› را به يادمان مي‌آورد. رماني كه برنده‌ي جايزه‌ي پوليتزر شد و استفن دالدري، برگردان سينمايي زيبايي از آن را به تصوير كشيد. اما ‹‹خانه‌أي در انتهاي جهان›› بيش از ‹‹ساعت‌ها›› در زير سيطره‌ي نويسنده‌اش قرار دارد. به عبارت ديگر، اولين تجربه‌ي بلند سينمايي ‹‹مايكل مه‌ير›› را نمي‌توان بدون توجه به پشتوانه‌ي حضور كانينگهام ارزيابي كرد. حضوري كه نه تنها در خط داستاني و شخصيت‌پردازي بلكه در فضاي فيلم مشهود است و به طور مشخص، موجب شده عناصر مشتركي در دو فيلم يادشده به چشم بخورد. در ‹‹ساعت‌ها››، ما با سه شخصيت اصلي يعني همانا سه زني كه زندگي را به شيوه‌هايي متفاوت، اما با احساسي مشترك تجربه مي‌كنند، روبرو هستيم. HOURS


ويرجينيا ولف، زني كه پس از طي دوره‌ي طولاني بيماري ميگرن، افسردگي و روان‌پريشي به توصيه‌ي پزشكان از لندن به ريچموند تبعيد شده، سرگرم نوشتن رمان خانم دالووي است. بوسه‌ي شهواني ويريجينيا از خواهرش وانسا نشانگر تمايلات همجنس‌گرايانه‌ي اوست. او كه از ماندن در شهر كوچك ريچموند و شبهاي مرده‌اش به ستوه آمده، درست در هنگامي كه بايد براي ميهماني كوچكي، دستور غذاي شام را بدهد، مي‌كوشد به لندن بگريزد، اما در رويارويي با همسر مهربان و فداكارش، از خواسته‌ي خود گذشت مي‌كند و به زندگي محدود خود در ريچموند ادامه مي‌دهد تا زماني كه خود را به مرگ مي‌سپارد.


لورا براون، زن خانه‌داري در دهه‌ي پنجاه ميلادي است كه به همراه شوهر شاد و مهربان و پسر آرام اما حساسش زندگي ساده‌أي دارد. او باردار است، اما نمي‌تواند حتي زندگي و مسووليتهاي كنوني‌اش را به عنوان يك زن خانه‌دار بپذيرد، از همين رو تولد بچه‌أي ديگر، او را چنان به وحشت مي‌اندازد كه تا مرز خودكشي پيش مي‌رود، اما سرانجام براي حفظ شادي همسر و فرزندش از خودكشي خودداري مي‌كند؛ به خانه بازمي‌گردد و براي تولد همسرش كيك مي‌پزد و ميهماني كوچكي ترتيب مي‌دهد . او نيز نشانه‌هاي كمرنگي از همجنس‌گرايي را در خود دارد.


كلاريسا زني امروزي است كه پس از طي ماجراهاي گوناگون از جمله رابطه‌ي عاشقانه‌اش با ريچارد براون كه او را خانم دالووي مي‌نامد، اكنون همجنس‌بازي است كه با پارتنر خود زندگي مي‌كند و دختري را نيز به فرزندي پذيرفته است. كلاريسا كه زني آزاد مي‌نمايد، نمي‌تواند خود را از چنگ ارتباط عاطفي‌اش با ريچارد - شاعري كه مبتلا به ايدز و پسر لورا براون در دومين مقطع زماني فيلم است- خلاص كند. او نيز همچون ويرجينيا و لورا در تدارك يك ميهماني است، اما پيش از آغاز ميهماني، ريچارد كه ميهماني به خاطر او برپا شده، در مقابل چشمان كلاريسا خودكشي مي‌كند.


مثلثي كه از روايت موازي زندگي اين سه زن در ‹‹ساعتها›› شكل گرفته، در ‹‹خانه‌اي در انتهاي جهان›› با قرارگرفتن بابي، جاناتان و كلر در كنار يكديگر پديد مي‌آيد. مثلثي كه اگرچه غيرمتعارف است، همچون هر مثلث عشقي ديگري به تنش و جدايي مي‌انجامد. اما عناصر مشترك ديگري نيز وجود دارند كه ارتباطي بينامتني را ميان ‹‹ساعتها›› و ‹‹خانه‌اي در انتهاي جهان›› بر ما آشكار مي‌سازند: تنش حاصل از ترديد ميان زيستن براي خود يا شاد نگاه داشتن ديگران، نقش ميراث برجا مانده از نسل‌هاي پيشين در زندگي انسان‌ها، همجنس‌گرايي، ايدز و .... نگاه كانينگهام و به تبع او، نگاه مايكل مه‌ير به مقوله همجنس‌گرايي و ايدز (كه البته در ‹‹خانه‌اي در انتهاي جهان›› اشاره‌ي واضحي به آن نمي‌شود) نه سرزنش‌آميز است، نه تاييد‌كننده. در واقع، او اين دو را به عنوان بخشي از زندگي بشر كنوني پذيرفته و ارائه داده است. اما عنصر مشترك مهم‌تر كه پايه و اساس ‹‹خانه‌اي در انتهاي جهان›› بر آن بنا شده، عنصر سوم يعني ترديد ميان زندگي براي خود يا براي ديگران است. در ‹‹ساعتها›› ويرجينيا براي شادي و رضايت شوهرش از رفتن به لندن گذشت مي‌كند، لورا براي شادماني شوهر و پسرش از خودكشي منصرف مي‌شود و تمامي تلاش كلاريسا در زندگي‌اش، صرف زنده‌نگاه‌داشتن ريچارد و برپايي ميهماني براي اوست. در ‹‹خانه‌اي در انتهاي جهان›› موضوع محوري زندگي بابي، تلاش براي شادماني و رضايت ديگران است و همين نكته است كه مي‌تواند دستكم از يك جهت معناي مشخصي به رويدادهاي فيلم اعطا كند. بابي در ابتداي آشنايي‌اش با جاناتان براي رضايت او، به تمايلات همجنس‌گرايانه‌اش پاسخ مثبت مي‌دهد. سپس در رابطه با مادر جاناتان كه به او توصيه مي‌كند، وقتي نمي‌داني چه كار كني، بهتر است دستكم كارهاي كوچك و مفيدي را به انجام برساني، شيريني‌پزي را از او فرا مي‌گيرد و آن را به عنوان شغل مي‌پذيرد. بابي در برخورد با كلر كه عشق او را مي‌طلبد و همچنين آرزوي مادرشدن را در سر دارد، به تمايلات او پاسخ مي‌دهد و زندگي خود را براي او صرف مي‌كند. و سرانجام وقتي به بيماري جاناتان پي مي‌برد، با وجود عشقش به كلر و نوزادشان، از همراهي با كلر خودداري مي‌كند و در كنار جاناتان مي‌ماند تا از او مراقبت كند.


بدين ترتيب مي‌بينيم كه بابي همچون سه شخصيت زن فيلم ‹‹ساعتها›› براي شادماني ديگران تلاش مي‌كند و به هدفي براي شخص خود در زندگي نمي‌انديشد. از همين روست كه مادر جاناتان بابي را فرشته مي‌نامد. فرشته‌اي كه در موقعيتي پست‌مدرن قرار گرفته و مي‌كوشد با جهان‌بيني برادرش كه جهان را مكان بزرگ و زيبايي مي‌ديد، به جهان نگاه كند و فارغ از چهارچوب‌هاي اخلاقي متعارف، همه‌ي انسانها را دوست بدارد. گويا آرزوي تولستوي كه گفته بود ‹‹همه رنج من از آن است كه نمي‌توانم همه‌ي بشريت را دوست بدارم›› در وجود بابي تحقق يافته است. چرا كه او به تمامي انسانهاي پيرامون خويش از پدر و مادر پير جاناتان گرفته تا كلر عشق مي‌ورزد و حاضر است زندگي خود را وقف آنان كند.


نقش ميراث برجاي مانده از نسل‌هاي پيشين در زندگي انسان‌هاي امروز مقوله‌ي ديگري است كه در هر دوفيلم خودنمايي مي‌كند. در ‹‹ساعتها›› زندگي نامتعارف كلاريسا كه گويا بازآفريني زندگي خانم دالووي از رمان ويرجينيا ولف است، پريشان‌حالي ريچارد و سرانجام خودكشي او و يا به عبارت ديگر، موقعيت بغرنج بشر امروز ميراثي است كه از نسل‌هاي پيشين - ويرجينيا ولف در دهه‌ي 20 و لورا براون در دهه‌ي 50 - به انسان امروز رسيده است. ميراثي كه طي قرن بيستم، انسان را متحول و دگرگون ساخته و در گستره‌أي از مفاهيم چندمعنايي يا معناگريز رها كرده است.


در يكي از سكانس‌هاي نخستين ‹‹خانه‌اي در انتهاي جهان››، كارلتون، برادر بزرگتر بابي، او را به گورستاني مي‌برد و پس از آن كه تكه‌اي ال.اس.دي به او مي‌دهد، به گورستان اشاره مي‌كند وبه او مي‌گويد: ‹‹اين ميراث ماست. در اين جهان زيبا، چيزي براي ترسيدن وجود ندارد.›› لحظه‌اي بعد، بابي 9 ساله كه تحت تاثير ال.اس.دي به هيجان آمده، روي سنگ قبري مي‌ايستد و در حالي كه گويا به پرواز درآمده، مي‌گويد: ‹‹اينجا جايي است كه ما در آن زندگي مي‌كنيم. من از اينجا مي‌توانم خانه‌مان را ببينم. مدرسه‌مان را هم. من مي‌توانم از اينجا فردا را ببينم.›› كارلتون مي‌پرسد: ‹‹فردا چطور به نظر مي‌رسد؟›› و بابي پاسخ مي‌دهد: ‹‹زيبا!›› كارلتون تاييد مي‌كند: ‹‹جهان بزرگ زيبا! هر چيزي ممكن است در اين جهان اتفاق بيافتد.››


بدين ترتيب كارلتون گورستاني را كه در آن هستند، به عنوان ميراث انسان امروز تلقي مي‌كند، اما برخلاف انتظار، اين گورستان - جهان را زيبا و بزرگ مي‌پندارد. عجيب آن كه آخرين جمله‌ي كارلتون در اين سكانس، در سكانس بعدي تحقق مي‌يابد. پدر كارلتون و ميهمانانش به حياط مي‌روند و در باره هواپيما يا بشقاب‌پرنده‌اي كه در آسمان ديده‌اند، حرف مي‌زنند. كارلتون روي ديوار مي‌ايستد و رو به آسمان فرياد مي‌كشد: ‹‹آهاي بيگانه‌ها! برگرديد! من براي برگشتن به خانه آماده‌ام.›› او لحظه‌أي بعد، در اثر برخورد با در شيشه‌أي خانه، جان مي‌بازد. همانگونه كه كارلتون گفته بود: ‹‹هر چيزي ممكن است در اين جهان اتفاق بيافتد.››


بابي كه به كارلتون همچون مراد خود مي‌نگرد، پس از مرگ او، جهان‌بيني او را به ارث مي‌برد؛ همانگونه كه ژاكت قرمز رنگش را. او نيز مي‌كوشد همچون برادرش به جهان بنگرد و ميراث ارزشمندي براي آينده برجاي بگذارد. اما پايان‌بندي فيلم، آشكارا با اين معنا در تضاد است. جاناتان پس از آن كه خاكستر پدرش را در دشتي زيبا مي‌پراكند، از بابي مي‌خواهد كه پس از مرگش، خاكسترش را در همين مكان به باد بسپارد. ديگر حتي گورستاني در ميان نيست كه به ميراث نسل‌هاي پيشين تعبير شود؛ چرا كه انسان امروز شايد نتواند ميراثي براي آيندگان برجاي بگذارد. شايد بابي، همانگونه كه پس از مرگ پدرش به جاناتان مي‌گويد: ‹‹من آخرين بازمانده از نوع خودم هستم.›› آخرين انساني باشد كه در جهان پريشان پيرامونش، براي شادي ديگران مي‌كوشد و نمي‌تواند آنها را تنها بگذارد، چرا كه او نيز نمي‌تواند تنها بماند.


در ‹‹فيلمي در باره كشتن›› يا پنجمين قسمت از ‹‹ده فرمان›› ساخته‌ي كيشلوفسكي، مونولوگي توسط وكيل مدافع بصورتي تكه‌تكه در جاي‌جاي فيلم به گوش مي‌رسد. در يكي از صحنه‌ها، او مي‌گويد: ‹‹مردم از خودمي‌پرسند آيا اعمال آنها معنايي دارد يا خير. معنايي كه هر روز گريزپاي‌تر مي‌شود. ما هر روز، نسبت به اعمال خود بيشتر ترديد مي‌كنيم؛ حتي در مورد اعمالي كه دوست داريم انجام دهيم. ما شاهد سقوط معيارها و ارزش‌ها هستيم.›› به نظر مي‌رسد در فيلم ‹‹خانه‌أي در انتهاي جهان›› نيز همين تعبير كيشلوفسكي حاكم است. جهاني كه در آن، نه تنها نمي‌توان معناي معيني را در كنش‌ها و واكنش‌ها يافت، بلكه حتي ضرورت معناپذير بودن زندگي انسانها و روابط حاكم برآن، در هاله‌أي از ترديد قرار گرفته است. در اين ميان، تنها بابي است كه همانند فرشته‌أي كه از آسمان به زمين آمده، با اتكا به باورهايي به ارث برده از نسل پيشين خود، بدون هيچ نوع پيش‌داوري براي كمك به انسانها گام برمي‌دارد و آرزويش اين است: ‹‹من فقط مي‌خواهم كه همه شاد باشند.››


عجيب آن كه اين جهان‌بيني چنان در بابي ذاتي شده كه لذت‌جويي را براي او هراس‌انگيز جلوه مي‌دهد. بي‌ترديد يكي از دلايلي كه او در هنگام معاشقه با كلر مي‌گريد، تضاد و تناقضي است كه ميان خواست خود براي لذتبخشي به كلر و لذت‌جويي خود مي‌يابد. دليل ديگر گريستن او نيز شايد به خاطره‌ي او از تلقي برادرش كارلتون از سكس و عشق بازگردد.


آنچه “خانه‌أي در انتهاي جهان” را در زمره آثار پست‌مدرن قرار مي‌دهد، نه شيوه‌ي روايتش بلكه نگاه فارغ از سوگواري‌اش به ارزش‌هاي از دست‌رفته است. ديگر مولفه‌أي كه فيلم را از مرزهاي مدرنيسم فراتر مي‌برد، تاكيد بر معناناپذيري زندگي و پوچ‌شمردن قصه‌ها يا روايت‌هاي بزرگي است كه مدرنيسم با تكيه بر آن مي‌پنداشت پديده‌هايي نظير هنر ممكن است بتوانند انسان و جهان را نجات بخشند.

/ 0 نظر / 62 بازدید