نقد فيلم بايد برقصيم؟Shall We Dance

 

رقص كافي نيست !


عليرضا رضايي


بايد برقصيم؟
كارگردان: پيتر چلسامposter
فيلمنامه‌نويس: آدري ولز بر اساس فيلمنامه ماسايوكي سو
مديرفيلمبرداري: جان دي بورمن
تدوين: چارلز ايرلند
موسيقي: جان آلتمن و گابريل يرد
بازيگران: ريچارد گر (جان كلارك)، جنيفر لوپز(پولينا)، سوزان ساراندون(بورلي)، استنلي توكي(لينك پيترسون)، بابي كاناوال(چيك)، ليزا آن والتر(بابي)، عمر بنسون ميلر(ورن)، آنيا ژيلت(خانم ميتزي)


خلاصه داستان:
جان كلارك، وكيلي ميانسال است كه بيش از 20 سال در يك شركت حقوقي كار كرده و خانواده‌ي نسبتا خوشبختي دارد، با وجود اين، زندگي خود را پوچ و بيهوده مي‌يابد. او پس از چند بار ديدن پولينا، دختر زيبايي كه از پنجره‌ي يك آموزشگاه رقص هر شب به خيابان خيره مي‌ماند، از تراموا پياده مي‌شود و به آموزشگاه رقص مي‌رود. جان ناخواسته در كلاس رقص ثبت نام مي‌كند؛ كلاسي كه نخستين جلسه‌اش از همان شب آغاز مي‌شود و برخلاف انتظار جان، مربي آن نيز نه پولينا بلكه زن سالخورده‌أي به نام خان ميتزي است. سرانجام پس از يكي از جلسات آموزش، جان، پولينا را تنها در خيابان مي‌يابد و او را به شام دعوت مي‌كند؛ اما پولينا ضمن رد دعوت جان، از او مي‌خواهد كه اگر به خاطر نزديك شدن به او به كلاس رقص آمده، بهتر است ديگر ادامه ندهد. جان مايوس و سرخورده از رفتن به كلاس رقص خودداري مي‌كند، اما برخورد با پسرش در يك ديسكو و تماشاي رقص جوانان، او را به بازگشت به كلاس ترغيب مي‌كند. خانم ميتزي، جان را ترغيب مي‌كند كه به عنوان هم‌رقص بابي در يك مسابقه‌ي رقص شركت كند. همزمان با افزايش تمرينات رقص جان، همسرش بورلي كه به رفتار هاي او مظنون شده، با استخدام يك كارآگاه خصوصي او را زير نظر مي‌گيرد. كارآگاه نيز بورلي را در جريان آموزش رقص شوهرش قرار مي‌دهد و سرانجام او را به محل برگزاري مسابقه‌ي رقص دعوت مي‌كند. رويارويي جان و همسرش، به شكست او و بابي در مسابقه مي‌انجامد و جان از ادامه كلاس‌هاي رقص خود دست مي‌كشد. پولينا كه عازم انگلستان است، از جان دعوت مي كند تا در ميهماني خداحافظي‌اش شركت كند. جان به همراه همسرش در ميهماني شركت مي‌كند و براي آخرين بار با پولينا مي‌رقصد.


Gere & Lopez
‹‹بايد برقصيم؟›› بازسازي فيلمي با همين نام است كه توسط فيلمساز ژاپني ماسايوكي سو در سال 1996 ساخته شد. فيلمي كه علاوه بر ژاپن در ديگر كشورهاي جهان و به ويژه در آمريكا نيز با استقبال تماشاگران و منتقدين روبرو شد. فيلم، داستان ساده‌أي دارد: مرد ميانسالي كه از زندگي روزمره‌اش احساس نارضايتي مي‌كند، مي‌كوشد از طريق آشنايي با دختري زيبا بخشي از كمبودهاي زندگي كسالت‌بار خويش را برآورده كند، اما مسير رويدادها، او را سرانجام به كانون خانوادگي‌اش بازمي‌گرداند. داستاني پيش‌پاافتاده كه پيش از اين نيز دست‌مايه‌ي بسياري از ملودرام‌هاي سينما بوده است. اما از آنجا كه هسته‌ و درون‌مايه‌ي اصلي ‹‹بايد برقصيم؟››، نه داستان كم‌افت و خيز آن، بلكه پرداخت موقعيت‌ها و شخصيت‌ها و مهم‌تر از همه، تلقي انسان امروز از زندگي است، فيلم در عين سادگي و پرهيز از پيچيده‌كردن موقعيت‌ها، به گستره‌هاي ديگري نيز سرك مي‌كشد.
جان كلارك كه ريچارد گر نقش آن را ايفا مي‌كند، در سكانس گشايش فيلم در گفتاري ذهني به مرور زندگي خود در 20 سال گذشته مي‌پردازد. او با خود مي‌گويد: ‹‹بيش از 20 سال است كه براي حدود 8 هزار نفر از مردمي كه در اينجا در رفت و آمدند، وصيت‌نامه نوشته‌ام. كنارشان نشسته‌ام و مشخص كرده‌ام كه كدام يك از فرزندانشان، تابلوهاي نقاشي بالاي شومينه را به ارث خواهد برد و كدام يك وارث سرويس قاشق‌هاي عتيقه خواهد شد…›› گفته‌هايي كه براي اغلب مردان و زنان ميانسال ملموس و باورپذير است. بديهي است همين گفتار ذهني كافي است تا ذهن تماشاگر را به ضرورت تغيير در زندگي يا ورود عاملي جديد به زندگي جان كلارك متوجه كند. حتي جشن تولدي كه همسرش ‹‹بورلي›› براي او ترتيب مي‌دهد، اگرچه جان را به شادماني مي‌رساند، نمي‌تواند تماشاگر را از حس عدم‌رضايتي كه گفتار ذهني ابتداي فيلم در او ايجاد كرده، برهاند. از همين روست كه وقتي ‹‹بورلي›› پس از ابراز نارضايتي‌اش از هديه‌أي كه براي جان خريده، از جان مي‌خواهد كه بگويد واقعا چه چيزي مي‌خواهد و جان پاسخ مي‌دهد: ‹‹همين چيزهايي كه تو انجام داده‌أي…›› تماشاگر پيش از جان در صداقت او ترديد مي‌كند.
اولين نمايي كه از پولينا(جنيفر لوپز) در كنار پنجره‌ي كلاس رقص ديده مي‌شود، اين پاسخ را به پرسش بورلي مي‌دهد: ‹‹ اين همان چيزي است كه جان كمبودش را حس مي‌كند: يك عشق جديد!›› جان و به همراه او تماشاگر، آماده مي‌شود تا در مسير اين عشق جديد گام بردارد؛ اما با ورود جان به آموزشگاه، لحن كميك فيلم آغاز مي‌شود و به ويژه با حضور ‹‹بابي›› زن ميانسالي كه به سادگي از درونيات اطرافيان خويش پرده برمي‌دارد، افزايش مي‌يابد. ثبت نام اجباري جان در كلاس رقص، به تدريج بر زندگي او تاثير مي‌گذارد و با وجود اين كه او هنوز نتوانسته حتي كلامي با پولينا صحبت كند، آشكارا شادتر از پيش جلوه مي‌كند. بايد به اين نكته نيز اشاره كرد كه انتخاب ريچارد گر براي ايفاي نقش جان كلارك، به ويژه در نيمه‌ي اول فيلم بسيار تعيين‌كننده است. در واقع، بخشي از تعليق و كشش نيمه‌ي اول فيلم، تا حد زيادي مرهون سابقه‌ي ذهني تماشاگر از ريچارد گر به ويژه حضور به يادماندني او در دو فيلم ‹‹ژيگولوي آمريكايي – 1980››(American Gigolo) و ‹‹بي‌وفا-2002››(Unfaithful) است. خاطره‌ي فيلم‌ اول كه گر در آن نقش يك مرد روسپي را ايفا مي‌كند، تماشاگر را به ياد تبحر وي در جذب زنان مي اندازد و فيلم دوم كه او در آن نقش مردي خيانت‌شده را به عهده دارد، اين انتظار را در تماشاگر ايجاد مي‌كند كه در نسخه‌ي وارونه‌‌أي از بي‌وفا، گر به همسر خود خيانت خواهد كرد. پيش‌بيني‌هايي كه تحقق نمي‌يابند و تماشاگر را ناكام مي‌گذارند.
البته حضور جنيفر لوپز در نقش پولينا را نيز بايد در اين زمينه موثر دانست؛ به ويژه اگر تماشاگر بازي او را در فيلمي مثل ‹‹پيچ تند-1997››(U Turn) ساخته اليور استون به خاطر داشته باشد. بازي لوپز در ‹‹بايد برقصيم؟››، بگونه‌أي است كه نشان مي‌دهد رمز و رازهاي پنهان شخصيت پولينا بيش از زيبايي‌‌اش مي‌تواند عامل جذابيت باشد؛ اما او برخلاف گر كه تا ميانه‌ي فيلم، قضاوت تماشاگر را به تاخيرمي‌اندازد، در يك چهارم اول فيلم، پولينا را به عنوان شخصيتي سرخورده، جدي و فاقد انگيزه براي يك رابطه‌‌ي عاشقانه به تماشاگر معرفي مي‌كند. زني زيبا كه نقش چندان موثري در پيشبرد داستان فيلم ندارد. بدين ترتيب، تماشاگر خيلي زود به اين نتيجه مي‌رسد كه در ادامه‌ي ماجرا از عشق ممنوع خبري نيست و بايد منتظر محرك مهمتري براي رويدادهاي بعدي باشد. اما پرسش اينجاست كه با كنار گذاشتن اين محرك قوي در فيلم، آيا آموختن رقص و يا شادماني حاصل از آن، به تنهايي مي‌تواند فيلم را به پيش ببرد؟
به نظر مي‌رسد كه پيتر چلسام نيز به هنگام كارگرداني فيلم به همين پرسش رسيده است؛ چرا كه در واقع، حضور استانلي توكي درنقش لينك پيترسون با حركات جذابش، رابطه‌ي بورلي با كارآگاهي كه براي زيرنظرداشتن شوهرش استخدام كرده، مسابقه‌ي رقص و ساير رويدادهاي كميكي كه در فيلم شاهد آن هستيم، همگي عناصري فرعي هستند كه در غياب عشق ممنوع مي‌كوشند فيلم را سرپا نگاه دارند. به عبارت بهتر، صرف اداي چند ديالوگ در باره ديدگاه پولينا راجع به رقص نمي‌تواند رقص را به موضوع محوري فيلم تبديل كند و كارگردان نيز با وقوف به همين نكته ، با بهره‌گيري از عناصر جذاب ديگري كوشيده تا تماشاگررا تا پايان فيلم با خود همراه نگاه دارد. اما اگر اين موفقيت را نيز بپذيريم، بايد اذعان كنيم كه درونمايه‌ي مهم‌تر و ارزشمندتري كه در سكانس آغازين فيلم مطرح شده بود، به فراموشي سپرده شده است. جان كلارك پس از رويارويي با همسر و دخترش در مسابقه‌ي رقص، به زندگي كسالت‌بار پيشين خود بازمي‌گردد و سرانجام نيز براي ارائه‌ي يك پايان بندي شيرين، به همراه همسرش به ميهماني خداحافظي پولينا مي‌رود و براي آخرين بار با او مي‌رقصد. بديهي است مقايسه‌ي سكانس هاي پاياني با سكانس آغازين، به سادگي تضاد و تناقض لحن ابتدايي فيلم را با پايان‌بندي آن آشكار مي‌سازد و تماشاگر را با اين پرسش تنها مي‌گذارد: ‹‹چرا كلارك پس از همه‌ي اين ماجراها نبايد دچار همان پوچي و بيهودگي ابتداي فيلم باشد؟››

/ 1 نظر / 200 بازدید
مژگان اكبري

يک دو يه پا عقب يه پا جلو با من برقص من رقصنده در تاريکی ام!