نقد فيلم «خرقه سياه» The review 0f The Black Robe

ماوراي مسيحيت و نژادپرستي <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

عليرضا رضايی

 

خرقه سياه كارگردان: بروس برسفورد

فيلمنامه: برايان مور بر اساس داستاني از خودش

مدير فيلمبرداري: برايان جيمز

تدوين: تيم ول برن

موسيقي: جرج دلرو

بازيگران: لوتر بلوتو(پدر لافورگ)، ايدن يانگ(دانيل)، ساندرين هولت(آنوكا)، آگوست شلنبرگ(چومينا)، ژان بروسه(شامپلين)

محصول 1991 كانادا-استراليا

 

 

 

در اواسط قرن هفدهم، پدر لافورگ، كشيش ژزوئيت فرانسوي براي ترويج مسيحيت ميان سرخپوستان هورون، به همراه مرد جواني به نام دانيل و گروه كوچكي از سرخپوستان هورون كه چومينا رياست آن را به عهده دارد، به سوي محل سكونت قبايل هورون رهسپار مي شود. در ميان راه، چومينا روياي عجيبي مي بيند كه در آن كلاغ سياهي، چشمان او را از حدقه بيرون مي آورد. سرخپوستان كه از اين رويا وحشت كرده اند و از بهشتي كه پدر لافورگ براي آنها توصيف كرده، ناخشنودند، او را تنها مي گذارند و به راه خود مي روند. دانيل نيز كه عاشق آنوكا دختر چومينا شده، لافورگ را ترك مي كند و به تعقيب سرخپوستان مي پردازد. پس از مجادله چومينا با ديگر اعضاي گروهش، آنها بازمي گردند تا لافورگ را نيز همراه خود ببرند، اما مورد حمله ي قبيله ي ديگري از سرخپوستان قرار مي گيرند. مهاجمين به جز لافورگ، دانيل، چومينا و آنوكا سايرين را مي‌كشند و مقدمات شكنجه و كشتن چهار بازمانده را فراهم مي كنند. آنوكا با فريب نگهبان، سه همراه خود را آزاد مي كند. آنها به مسير پيشين خود ادامه مي دهند. چومينا در ميان راه مي ميرد و دانيل و آنوكا نيز لافورگ را تنها مي گذارند. لافورگ سرانجام به قبيله هورون مي رسد و به تبليغ مسيحيت مي پردازد. 15 سال پس از پذيرش مسيحيت توسط هورون ها، آنها توسط ديگر قبايل سرخپوست قتل عام و منقرض مي شوند.

خرقه سياه به لحاظ موضوع و داستان فيلم كم نظيري نيست. ماموريت(Mission)1986 ساخته رولان ژوفه شايد از نظر خط داستاني يعني سفر يك كشيش براي مسيحي كردن سرخپوستان، نزديكترين فيلم به خرقه سياه باشد. همچنين مي توان قرابت هايي ميان اين فيلم و ساير فيلم هايي كه به نحوي تقابل فرهنگ سرخپوستان و سفيدپوستان را مدنظر داشته اند، پيدا كرد. فيلم هايي نظير “بزرگمرد كوچك” و "باگرگ ها مي رقصد". اما با وجود اين مشابهت ها، خرقه سياه از جهاتي ديگر فيلمي منحصر به فرد به نظر مي رسد.

نخستين ويژگي خرقه سياه، شيوه‌ي روايت آن است. در اين فيلم، اگرچه ما از نگاه يك داناي كل به رويدادها مي نگريم، نكات كليدي براي شناخت شخصيت ها از دريچه ذهن دو شخصيت اصلي فيلم يعني پدرلافورگ و چومينا آشكار مي شود. از ذهن پدر لافورگ، خاطراتي از زندگي پيشين او را مي بينيم كه در فضايي بورژوايي تحت مراقبت مادرش در رفاه و تجمل بسر مي برد. نوعي زندگي كه در تضاد كامل با طبيعت و انسان هاي وحشي پيرامونش قرار دارند. از ذهن چومينا نيز روياهاي زيبا و عجيب او را مي نگريم كه از خاستگاه او يعني طبيعت ريشه گرفته است. او روياهايش را به مثابه ي واقعيتي برتر و مهمتر از زندگي و مرگ مي پندارد .

روياهاي اين دو انسان تيپيك از دو فرهنگ متفاوت كه اينك در تقابل با يكديگر قرار گرفته اند، بيش از ديگر اجزاي فيلم، تفاوت خاستگاه هاي آنان و همچنين شكاف عميق ميان دو فرهنگ را به نمايش مي گذارد. شكاف عميقي كه دوستي يا فداكاري نمي تواند آن را پركند و نگاه بدبينانه و البته واقع گرايانه ي برسفورد، آن را جاودانه مي انگارد. از همين روست كه كشيشان ژزوئيت و سرخپوستان هيچگاه واقعا به يكديگر نزديك نمي شوند و همواره به فرهنگ ديگري، همچون فرهنگي بيگانه و عجيب مي نگرند. نزديكي ظاهري آنان به يكديگر نيز فقط وابسته به موقعيت يا نيازمندي است. توجه كنيد به سكانس پاياني فيلم كه در آن، سرخپوستان براي رهايي از بيماري كشنده‌اي كه قبيله را با خطر نابودي مواجه ساخته، از لافورگ مي‌خواهند كه آنها را غسل تعميد دهد و لافورگ نيز با وجود اين كه پيش از درك مسيحيت، غسل تعميد را بي‌معنا مي داند، مي‌پذيرد كه سرخپوستان را غسل تعميد دهد. در واقع، هر دو طرف مي دانند كه پس از غسل تعميد نيز سرخپوستان هنوز به اعتقادات خود پاي‌بند هستند و تفاوتي با موقعيت پيشين نخواهند داشت.

از ديگر ويژگي‌هاي چشمگير خرقه سياه، نمايش واقع‌گرايانه‌ي زندگي و فرهنگ سرخپوستان است. نمايشي سرشار از بدويت، خشونت و شهودي طبيعت‌گرا. سرخپوستان اين فيلم، مردمي هستند كه فقط قوانين طبيعت را مي‌شناسند و با درك شهودي نشانه‌هاي آن به مكاشفه در روح زندگي و مرگ مي‌پردازند. آنها در عين حال كه در ارتباط با يكديگر بسيار بردبار و باگذشت به نظر مي‌رسند و اتحادي ناگسستني دارند، در برابر ديگران بي‌رحم و وحشي جلوه مي‌كنند. كنش و واكنش آنان شباهت زيادي به زندگي حيواناتي دارد كه در كنار آنها مي‌زيند. حيواناتي مانند گرگ‌ها كه راز بقاي خود را در يكپارچگي با گله و بي‌رحمي در كشتن ديگر حيوانات يافته‌اند. اين شيوه ي زندگي كه وحشيانه به نظر مي رسد، ضرورتي براي ادامه حيات آنان است.

 توجه كنيد به سكانسي كه در آن لافورگ و سه همراهش در اسارت هستند. وقتي لافورگ از توحش سرخپوستان مي‌گويد، چومينا پاسخ مي‌دهد كه آنها چاره‌اي جز خشونت ندارند، چرا كه اگر رحم كنند، ضعيف جلوه خواهند كرد و مورد حمله‌ي ديگر قبايل قرار خواهند گرفت.

بي‌ترديد همين پرداخت واقع گرايانه است كه برخي منتقدين را به اين برداشت مي‌رساند كه فيلم با ديدگاهي نژادپرستانه و در همسويي با استعمارگران اروپايي ساخته شده است. نژادپرستانه از اين نظر كه در برابر اروپاييان بي‌گناهي كه در هيات كشيش، جان خود را براي نجات روح سرخپوستان به خطر مي‌اندازند، سرخپوستان را مردمي وحشي و خونريز نشان مي‌دهد كه در جهل و عقب‌ماندگي فرورفته‌اند. و همسو با استعمارگران از اين جهت كه اروپاييان را مردمي با تمدن و فرهنگ والاتر نشان مي‌دهد كه بايد بر اقوام وحشي سرزمين جديد تسلط يابند. اما اگر در سير ماجراها و بويژه رويارويي اعتقادات لافورگ و چومينا بيشتر دقت كنيم، درمي‌يابيم كه دستكم در جهان فيلم يا به عبارت ديگر، در طبيعت بكر و وحشي آمريكاي شمالي، آموزه‌هاي مسيحي مضحك و بي‌معنا جلوه مي‌كند و پيروي از آن نيز فقط مرگ و نابودي را به همراه خواهد داشت. همانگونه كه قبيله هورون 15 سال پس از پذيرش مسيحيت و فاصله‌گرفتن از اعتقادات طبيعت‌گراي خود، توسط ديگر قبايل قتل عام و منقرض مي‌شوند.

در روياي چومينا، ما كلاغ سياهي را مي‌بينيم كه چشمان او را از حدقه بيرون مي كشد. همسر چومينا با تكيه بر غريزه‌ي خود، كلاغ سياه را پدر لافورگ تعبير مي‌كند، اما چومينا كه تا حدودي از بينش غريزي و شهودي خود فاصله گرفته، معناي ديگري را جستجو مي‌كند تا با رابطه‌اش با سفيدپوستان و پدرلافورگ انطباق داشته باشد. اما پايان‌بندي فيلم، به ما مي‌فهماند كه تعبير غريزي همسر چومينا بيشتر به واقعيت نزديك بوده است، چرا كه در واقع، پذيرش مسيحيت توسط سرخپوستان، چشم بستن بر واقعيات پيرامونشان يعني قانون حيات وحش است و پدر لافورگ با مسيحي‌كردن آنان، همان كاري را كرده كه كلاغ روياي چومينا انجام داده است: نابينا كردن آنان.

بدين ترتيب  فيلم با بهره‌گيري از روياهاي چومينا به عنوان واقعيتي برتر و پايان بندي نامنتظر فيلم با اعلام انقراض قبيله هورون، حضور كشيش‌هاي مسيحي و مذهب مسيحيت را پديدة اي ناهمگون با جهان سرخپوستان نشان مي‌دهد كه پيامدي جز نابودي براي آنان نخواهد داشت. بديهي است از اين منظر، نمي‌توان فيلم را نژادپرستانه قلمداد كرد، چرا كه عملا سرخپوستان دستكم در محيط پيرامونشان، باهوش‌تر و منطقي‌تر از سفيدپوستان به نظر مي‌رسند. توجه كنيد به تقابل بهشت پدر لافورگ و سرخپوستان گروه چومينا. آنها از لافورگ مي‌پرسند كه در بهشت تو تنباكو هست؟ لافورگ پاسخ منفي مي‌دهد. آنها مي‌پرسند: زن چطور؟ باز هم پاسخ كشيش منفي است. اين در نظر سرخپوستان بي‌معناترين بهشت جلوه مي‌كند. لافورگ در يك خانواده‌ي بورژواي فرانسوي بزرگ شده و هيچگاه براي تامين نيازهاي اوليه‌اش تلاش نكرده و در نتيجه، درجستجوي ارزش‌هايي والاتر است، اما براي سرخپوستان ارزشمندترين پاداش، دسترسي آسان به نيازهاي روزمره نظير غذا، زن و تنباكو است و بهشت جايي است كه اين نيازها به آساني برآورده شوند.

از سوي ديگر، پيامد مرگبار حضور پدرلافورگ و پذيرش مسيحيت براي قبيله‌ي هورون نيز ما را به اين نتيجه مي‌رساند كه آمدن اروپاييان به آمريكا براي سرخپوستان يا دستكم قبيله هورون كه به مذهب مسيحيت مي‌گروند، سودمند نبوده است. پس از اين ديدگاه نيز فيلم نمي‌تواند حامي استعمارگران محسوب شود يا ورود آنان را رويدادي براي بهبود زندگي سرخپوستان قلمداد كند.

به اين نكته نيز بايد اشاره كرد كه نمي‌توان سفر اروپاييان قرن هفدهم به آمريكا را مواجهه‌ي مدرنيته يا جهان مدرن با فرهنگ‌هاي بدوي قلمداد كرد، چرا كه اساسا اروپاي قرن هفدهم فاصله‌ي زيادي با جهان مدرن داشته و هنوز هيچيك از عناصر مدرنيته چه به لحاظ فلسفي و جامعه‌شناختي و چه از نظر هنري در آن وجود نداشته است. پس تحليل فيلم از اين دريچه و مطرح‌كردن رويارويي مدرنيته و فرهنگ‌هاي بدوي و رسيدن به برداشت‌هاي پست‌مدرنيستي نيز تنها با چشم‌پوشي از واقعيات تاريخي ميسر خواهدبود.

با توجه به آنچه گفته شد، خرقه سياه را مي‌توان يكي از واقع‌گراترين فيلم‌هاي ساخته‌شده در باره تقابل فرهنگ سرخپوستان و سفيدپوستان دانست. فيلمي كه درآن تصويري بسيار واقعي از سرخپوستان و مقتضيات زندگي آنان ارائه شده، بي آن كه آنان را مثبت يا منفي جلوه دهد. فيلمي كه بدون تاكيد بر قوم‌پژوهي ، بهتر و دقيق‌تر از خيل عظيم فيلم‌هاي ساخته‌شده در باره سرخپوستان، هويت و فرهنگ واقعي آنان را به نمايش مي‌گذارد.

با وجود ارزش‌هاي يادشده در فيلم، تقسيم‌بندي زماني فيلم و پايان‌بندي آن تماشاگر را درتعليقي مبهم به خود وامي‌گذارد. برخلاف سفر طولاني و پرماجراي لافورگ براي رسيدن به قبيله هورون، حضور او در قبيله، بسيار كوتاه و بي‌ماجرا روايت مي‌شود و فقط گفتار متن پاياني مي‌كوشد ماجرا را به پاياني پذيرفتني برساند. به عبارت ديگر، انتظار تماشاگر براي ديدن ثمرات حضور پدرلافورگ در جامعه سرخپوستان پس از سفري دشوار و توانفرسا، برآورده نمي‌شود و فيلم همانقدر بي‌نتيجه به پايان مي‌رسد كه سفر پدرلافورگ و حضورش در قبيله هورون پوچ و بيهوده جلوه مي‌كند.

/ 2 نظر / 30 بازدید
یاردانقلی

«حوزه ی انتخاباتی طنز پرداز موفق(!)»...پديده ای به نام «هادی خرسندي» *** به روزم ومنتظر شما دوست عزيزتر از جان...!

شایان

Great review and it was so useful, thanks~